![]() |
![]() |
|
| کلید در بسته باش امید دل خسته باش |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:14 توسط Bcom2007 |
|
|
زندگی ســـــــــخت ســــــــــاده است!
خطر کن! وارد بازی شو! چه چیزی را از دست می دهی ! با دست های خالی به این دنیا آمده یم. نـــــه؛چیزی نیست که از دست بدهیم . فرصتی کوتاه کوتاه به ما داده اند. تا سرزنده باشیم, تا ترانه ای زیبا بخوانیم تا از رکود و یکنواختی خارج شویم و فرصت به پایان خواهد رسید. آری,این گونه است که هر لحظه غنیمتی است. «« آچاریا »»
««عبد الغنی همدانی»» خودمون هم گفته: بگذشته و آینده , دریغ و هوس است عمری که شنیده ای همین یک نفس است میدان ز توست مرکبی جولان ده زان پیش که گویند فرود آی بس است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:2 توسط Bcom2007 |
|
|
الماس شو و بدرخش
«الماس» حاصل فشار زیاد است ؛ فشار کمتر بلور و کمتر از آن زغال سنگ را پدید می آورد . اگر باز هم فشار کم شود,حاصل چیزی جز سنگواره برگ ها یا زنگار ساده نخواهد بود . «« فشـــــــــار»» همان مشکلات و ناهمواری های زندگی تواند شما را به موجودی ارزشمندبدل کند. موجودی شگفت انگیز,کاملاً زیبا و بسیار محکم «« مایا آنجلو »»
مولوی خودمون هم می گه: نگریز ای جان ز بلای جانان که تو خام مانی چو بلا نباشد
رودکی : اندر بلای سخت پدید آید فضل و بزرگمردی و سالاری
یا دیگری گفته: بدبختی نبوغ را نمایان می سازد و خوشبختی آن را می پوشاند فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج می رسند. در غیاب باد یک توده پنبه مانند یک قله ی کوه استوار است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:41 توسط Bcom2007 |
|
|
راستی چه کسی اول بار راه جدایی را در پیش گرفت ؟ما یا او؟ ما جدا شدیم یا او ترکمان کرد؟ ما پیمان گسستیم یا او رهایمان کرد ؟ بیایید کمی با هم فکر کنیم ، چه شد که از هم فاصله گرفتیم و حالا بین ما و او این همه جدایی است؟ مشکل اینجاست که اینقدر فاصله ما با او زیاد شده که یادمان رفته است که مقصر کیست ؟ گاهی هم تقصیر را سریع گردن او می اندازیم تا خودمان را راحت کنیم. راستش خودمان را گول می زنیم. اگر کمی انصاف داشته باشیم و گذشته را مرور کنیم یادمان می آید که این ما بودیم که از او جدا شدیم و راه خودمون رو در پیش گرفنیم و رفتیم . ما پیمان شکستیم . ما دور شدیم وگرنه او حاضر بود،مثل همیشه کنار ما و یاد ما. ما خدا را ترک کردیم . ما از خدا جدا شدیم . او هنور که هنوز است با ماست . با همه بی وفائی های ما باز هم با ماست و نزدیک ما. چشم های ما را غبار گرفته است که او را دیگر نمی بینیم. این ذهن های مغشوش و شلوغ باعث شده تا او را فراموش کنیم. اول بار جدایی آنروز آغاز شد که دلی را آگاهانه شکستیم و بعد پشیمان نشدیم. یا آنروز که اشک دیگران را دیدیم و شانه بالا انداختیم (شاید در دل گفتیم به ما چه). آنروز که رنج دیگران غمگینمان نکرد. آنروز که آسوده دروغ گفتیم و پیش خود هم شرمنده نشدیم. و آنروز که امانتی (مالی،شخصیتی،...) را آنطور که باید و شاید نگهبانی نکردیم. ... آنروز روز جدائی ما بود... اما اما او رهایمان نکرد . بارها و بارها بساط آشتی کنان را چید و ما ندیدیم (نه انگار دیدیم و بی توجه و از سر کبر گذشتیم). روزی که که آن حادثه ناگوار پیش آمد چه کسی بود که مصیبت را از ما دور کرد(یا مصیبتی را برایمان آسان کرد). آنروز که حس کردیم کسی دستمان را گرفته و از میان تاریکی ها و جهل ها به سلامت بسوی روشنایی علم و دانش وآگاهی می برد.(آره خب منظورم رده های تحصیلی و کار و دوستان خوب و ....هست.) خودش بود،بارها مِنتمان (مِنت) را کشید. مِنتمان را کشید و ما بی اعتنایی کردیم. خب حالا نوبت ماست .وقت آن است که ما قدم جلو بگذاریم و آشتی کنیم. مطمئن باشین جواب رد نمی دهد. شکستن دل ها کار او نیست. او که مثل ما زودرنج و کم ظرفیت نیست . به راحتی آشتی می کند. می پرسید چکار کنیم؟ معلوم است.ببینید چی دوست دارد اون رو انجام بدید. دوست دارد زبانمان به دروغ و یاوه آلوده نشود .پس مواظب باشیم. دوست دارد در اندیشه بیچارگان و نیازمندان باشیم .خب کار می کنیم . دوست دارد غبار گناه چشم و گوش و هوشمان را نگیرد . پس پا روی هوای نفسمان بگذاریم. یک کار مهم هم هست که زود ما را به مقصد می رساند . راهی که زود محبتش را جلب می کند . مهربانترش می کند.زود گذشته ها را پاک می کند و دوباره دوستی ما مثل قدیم تر ها می شود. و آن این است که پیوند دوستیمان را با کسی که او دوستش دارد محکم کنیم. ببینیم چه کسی را دوست دارد و ما هم دوستش داشته باشیم. راه آسان خوبی است . شما که بهتر از هر کسی می دانید چه کسی را بیش از همه دوست دارد. کسی که امروز و لحظه به لحظه امروز با نام او پیوند خورده است . کسی که ذخیره خدا برای چنین روزگاری است . پس چرا معطلیم؟ شروع کنیم. از همین حالا آشتی کنیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:24 توسط Bcom2007 |
|
|
سلام دوستان مطلب زیبایی که در زیر می بینید و می خونید از ویلاگ دوست خوبم مژده است که با اجازش می زارم اینجا ...
ندانم آن مه نا مهربان، یادم کند یا نه؟ فریب انگیز من با وعده ای شادم کند یا نه؟ خرابم آنچنان که از باده هم تسکین نمی یابم لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه؟ صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل که تا گل در چمن باقی است، آزادم کند یا نه؟ من از یاد عزیزان، یک نفس غافل نی ام اما نمیدانم که بعد از من، کسی یادم کند یا نه؟ رهی از ناله ام خون می چکد، اما نمی دانم که آن بیداد گر، گوشی به فریادم کند یا نه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:28 توسط Bcom2007 |
|
|
جزیره روزی یک کشتی در دریا اسیر طوفان شد.از تمامی مسافران فقط دو نفر ماندند که به سختی خود را به جزیره رساندند.یکس از آنها فرد معتقد و با ایمان و دیگری بی ایمان بود. یک روز بعد از دعاهای زیاد –توسط فرد با ایمان –از کنار دریا به طرف کلبه آمدند ناگهان دیدند که کلبه شان آتش گرفته.مرد بی ایمان گفت :لعنت به این شانس که این همه نتیجه دعاهای توست. مرد با ایمان گفت :«« حتماً این هم حکمتی دارد نباید نگران باشیم ، زیرا خداوند ما را می نگرد .»» فردای آن روز یک کشتی به جزیره آمد و آنها را نجات داد. ناخدای کشتی گفت:«« دیروز ما دود را دیدیم و فکر کردیم حتماً کسی اینجا به کمک نیاز دارد و به طرف جزیره آمدیم»»
و گاه گذشت زمان و ایام نشان خواهد داد آنچه امروز «« فاجعه و مصیبت »» می نامیم ««لطف و عنایت الهی»» بوده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 22:50 توسط Bcom2007 |
|
|
خواجه عبدالله انصاری وبهلول در جامع التمثیل آمده است؛ روزی عبدالله مبارک (خواجه عبدالله انصاری) به دیدن بهلول در صحرا رفت، بهلول را سر و پا برهنه الله گویان دید، پیش آمد و سلام کرد و گفت:استدعا دارم که مرا پندی دهی که در دنیا چون باید زیست کرد که از معصیت دور باشم؟ بهلول خاموش شد، عبدالله گفت :چرا خاموش شدی و مرا ناامید کردی ؟ بهلول گفت :اگر با من چهار شرط کنی من تو را پند دهم. خواجه عبد الله انصاری گفت :آن چهار شرط کدام است؟ گفت:اول آنکه اگر گناه کنی دیگر روزی خداوند را نخوری. عبدالله گفت :پس رزق چه کسی را بخورم ؟ گفت :پس چگونه رزق خدا بخوری و نافرمانیش کنی. دوم آنکه :چون بخواهی، معصیت کنی از ملک اوبیرون روی ، عبدالله گفت :همجا ملک خداست پس به کجا روم.؟ بهلول گفت:این قبیح باشد که رزق او بخوری و در ملک او باشی و نافرمانی او بکنی. سوم آنکه:چون خواهی معصیتی او کنی به جایی پنهان شوی که تو را نبیند پس هر چه خواهی بکن. عبدالله گفت :خدا به زمین و آسمان ، پنهان و آشکار واقف است. بهلول گفت:که این شنیع است که روزی او خوری و در ملک و حضور او باشی و نافرمانی او کنی. چهارم آنکه:چون ملک الموت آید و قیض روحت کند از وی ساعتی مهلت طلب تا توشه آخرت برداری و توبه نمایی. عبدالله گفت :او هرگز مهلت نمی دهد. بهلول گفت:پس اگر در حین معصیت کردن،او تو را قیض روح نماید پس چگونه است که معصیت می نمایی. ای عبدالله سخن راست از دیوانه شنو و از خواب غفلت بیدار شو.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:32 توسط Bcom2007 |
|
|
«« انگیزه »»
ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست بلکه با انگیزه زیستن است.
--- آندره متیوس --- |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:25 توسط Bcom2007 |
|
|
«« موانع »»
اگر کوهی در برابرم قرار گیرد ، در نمی مانم. چندان می کوشم تا از آن بالا روم یا راهی در درونش بیابم یا از زیر آن طونلی بزنم یا تنها می ایستم و با یاری خدا به معدنی از طلا تبدیلش کنم.
تا اراده هست راهی نیز هست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:24 توسط Bcom2007 |
|
|
«« همراه »»
اگر شما می دانستید در راهی که انتخاب کرده اید ، چه کسی در کنار شما قدم برمی دارد ترس شما برای همیشه زایل می شد. ----------- ------------- نگرانی ها و اضطراب های ما ناشی از غفلت و بی توجهی ما نسبت به آن قدرت بی کران است. --- وین دایر --- چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور. --- حافظ --- |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:23 توسط Bcom2007 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم |
| پیوندهای روزانه |
|
دانشجویان فارغ التحصیل کارشناسی کامپیوتر گاهی سنگ صبور آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
حکایات بخوانید و بیندیشید و لذت ببرید در و گوهر |
| پیوندها |
|
شاید بتونیم به هم کمک کنیم روانشناسان ایرانی |
|
RSS
|